خرید بک لینک
امروز میخوام دوتا خاطره بنویسم. اولیش مال دو ماه قبل و دومی مربوط به یک ماه قبله. راستش قصد نداشتم این دوتا رو بنویسم چون شاید بدآموزی داشته باشه! ولی خب از طرفی دوست دارم بعدا با بچه یا بچه هامون بشی

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: يکشنبه 14 بهمن 1397 ساعت: 11:37

از صبح تا الان نیستی

چندبار اومدم پروفایلتو چک کردم و رفتم، نبودی.

نمی دونم شاید خنده دار باشه ولی جات خالیه تو تلگرام. هر پیامی که اون بالا میاد یک لحظه نفسم وایمیسته، تا بعد می فهمم از طرف تو نیست.

وقتی نیستی انگار همش منتظرم...

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: يکشنبه 14 بهمن 1397 ساعت: 11:37

ساعت 1 و نیم ظهر شنبه بود که یهو مریم پیام داد بدجوری دلم براش تنگ شد. وسایلم رو برداشتم و راهی شدم به سمتش. می دونستم کلاسش ساعت 7 تمام میشه و من باید 480 کیلومتر رو می رفتم تا بتونم ببنیمش بدون توقف

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: يکشنبه 14 بهمن 1397 ساعت: 11:37

آخه...چرا؟ ها؟ چرا آخه؟ چرا بدشانسی؟ اون ازون دفعه که مجید اومد پیشم گوشیمو جا گذاشته بودم اینم ازین! اه عروسی رفتن رو میگم. یکی از دوستای مجید میخواست ازدواج کنه. منم تا حدوددی میشناسمشون. قرار بود 6

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: يکشنبه 14 بهمن 1397 ساعت: 11:37

-مجید، ناراحتم، حوصله ندارم اصن. +مریم جانم بی حوصلگیت رو هم می خوام. مریمم نبینم غمگین باشی -غمگینم. هیشکی منو دوس نداره! +ای جانم مهم اینه من یه دنیا دوستت دارم. اندازه تمام دوست داشتن های دنیا خانم

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: يکشنبه 14 بهمن 1397 ساعت: 11:37

خواب یک خانواده واقعی همراه با یک بچه که مال من و مریم بود.

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: يکشنبه 14 بهمن 1397 ساعت: 11:37

این چند روز داشتم فقط به شروع رابطمون فکر می کردم نمی دونم چم شده ولی ترسیدم ترسیدم از جدایی. شاید 2 اذر یادم انداخت که رابطمون سه ساله شده یادم انداخت که دیگه جدایی غیر ممکنه شاید یادم انداخت که با س

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: يکشنبه 14 بهمن 1397 ساعت: 11:37

"به سبک شاملو" مجید من امروز برایم به مانند احمد بودی و من آیدای تو امروز سرم را بر روی شانه ات، تکیه گاه ام، گذاشته بودم و تو برایم از شاملو زمزمه می کردی. به قول خودت عشق بازی قشنگی بود! ا

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: يکشنبه 14 بهمن 1397 ساعت: 11:37

خوشحالم که همو یاد گرفتیم. همیشه یاد اون متن که خونده بودم میفتم: من و تو برای هم مثل خونه ای شدیم که همه سوراخ و سنبه هاشو یاد گرفتیم. تازگی خیلی بیشتر حس میکنم زن و شوهری شدیم! خخخخ مثلا اونروز که د

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: يکشنبه 14 بهمن 1397 ساعت: 11:37

بالخره تمام شد. بالخره وقتش رسید که بره ظهر دوشنبه اومد اینجا یکم کلافه بودم یکمم از دستش عصبی که می خواد بره همش داشتم فکر می کردم اخرین باریه که امده خونم اخرین باریه که نهار می خوریم اخرین باریه که

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: يکشنبه 14 بهمن 1397 ساعت: 11:37

صفحه بندی